تبليغاتX
خزان زده برگ
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت برون فکنده ز گلشنم به جرم چهره زردم

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

 

 

 

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:38  توسط حامد   | 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی ‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی ‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط حامد   | 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش وروحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط حامد   | 

 

  

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:34  توسط حامد   | 

سرم را بر سجاده می کوبم

سرم را بر خاک مرگ می کوبم

و هزاران بار دگر نیز هم

که دگر فراموش خواهمت کرد

 ای مرگ

 آه ، نبودی غمم را

اشکم را

دردم را

ببینی و بشنوی و بیابی

صدای سوتک گلویم را

آری نبودی، به همین سادگی

و حال به همان سادگی دیروز

فراموش خواهی شد

به همین سادگی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:44  توسط حامد   | 

سر پناهی می خواهم

خانه ای

تا زیر پایم استواری را بیابم

امنیت را اعتماد را ....

و آن هنگام از پنجره ی شکسته ی عمر

نگاهی خواهم انداخت بر پاکی رود زندگی

زلال - پاک .

کور راهی را بلدم که در آن می توان

در تاریکی مرگ

روشنایی حیات را یافت ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 7:18  توسط حامد   | 

گهگاهی دست بر آسمان می سایم

تا که بیابم روحم را .... درونم را .... خودم را ....

نمی یابم

و آن گاه دلم برای خودم تنگ می شود

و گاهی هم برای تو  .........................

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:42  توسط حامد   | 

برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زير اعلام می شود :

امريکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافيک ، 2 ساعت تفريح ناسالم  ، 2 ساعت تماشای تلويزيون ، 2 ساعت کار با اينترنت

فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خيابان ، 4 ساعت کتاب خواندن ، 2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون ، 2 ساعت خنديدن

ايتاليا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2 ساعت خيابان گردی

آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات تلويزِيونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی

کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفريح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی : 8 ساعت تفريح همراه با کار ، 6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان ، 10 ساعت خواب

مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشيدن قليان ، 2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته

هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فيلم ، 2 ساعت جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خيابان

پاکستان : 4 ساعت کار غير مجاز ، 8 ساعت خواب در حين کودتا ، 8 ساعت اعتراض عليه کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پليس

ايران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافيک ، 1 ساعت کار  ،3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فلسفه و سياست

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:27  توسط حامد   | 

امان ازدانه ریگی که

با هربادی می چرخد

ودر هر مردابی غرق میشود

 اما خودرا صحرا میداند

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:24  توسط حامد   | 

اشهد ان لا اله....

اله......

الهی به امید تو

الله اکبر

الله اکبر لا ......

لا ......

لابد تو هم می روی و

 تار و پود اذانت رابرای ما بر جای  می گذاری

من هم می خواهم بروم

بروم سر باغ خودمان

پی کار خودمان

به من چه که دگر بابا

نان ندارد که ما بخوریم

به من چه که دگر

عروسکی نمانده که دست داشته باشد

سر داشته باشد

به من چه که

صدا در گلو خفه می شود

قبل از آنکه پرستویی پر بگشاید

به من چه که

آزادی در سیاهچال غرورمان بر خاک نشسته

آری به من چه مربوط

من هم می خواهم همانند دگران

در قبرستان خودم مدفون باشم

مزار خودم 

قبر خودم

سنگ وکفن خودم را داشته باشم

کنار مردگان خودم

من اما نمی خواهم نشانی داشته باشم ......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:43  توسط حامد   |