|
نحوه عملکرد شما همیشه با زیر بنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است آنچه براستی ارزش هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید بیان می کند ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها ، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است. |
هرکس همان گونه است که فکر می کند پس مراقب افکار خود باشید . ذهن همچون ساعتی پیوسته درحال کار کردن است و باید هر روز با اندیشه های خوب آن را کوک کرد .
اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست بپذيري و هنوز عاشقش باشي،عشق تو واقعي است. (اوشو)
چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران بدون ترس براي آينده آماده شو . ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن . زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد . مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است که با تمام توان شروع به دویدن کنی . كوچك باش و عاشق ... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را .....
من خردمندترین مردمانم زیرا یک چیز می دانم و آن این است که هیچ چیز نمی دانم . (سقراط)
معلم من مي تواند درختي باشد که به اميد بهار خود را به دست بادهاي سرد خواهد سپرد ، درست مثل آدمي که در معرض تجربه هاي تلخ زندگي قرار مي گيرد .
اگر یادمان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنیم !
افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه .
اگه با تمام درختهای دنیا نرده بام بسازی دستت به سقف دلتنگیم نمی رسه.
وقتی از کسی که دوستش داری هیچ خبری نیست خوشحال باش ! چون حتما حالش خوبه و همه چیز رو به راهه که از یادش رفتی.
مهمونی میدیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت میکنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم میخندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون میشینیم به حرفهاشون میخندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی میگیم! جوک لری میگیم! اصفهانیها رو مسخره میکنیم. میگیم کاشونیها ترسواند! رشتیها بیغیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانیها لاف میزنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمیکنیم! مرز بین پایینشهر و بالایشهر رو هم خودمون تعیین میکنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیکترند! شهرستانیها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی میکنه و ما یهویی از دهنمون میپره فوری توضیح میدیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی میکنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی میخریم! لوسترهای ساخت چین میخریم! شکلات آیدین هدیه نمیبریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله میکنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون میزنیم به کناریها راه رو باز میکنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که میشینیم با ماژیک پشت صندلیها یادگاری مینویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت میکنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقهامون توی مسابقه میبازه شیشه اتوبوس واحد رو میشکنیم! سیزده بدر گند میزنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو میکنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر میدیم! به همدیگه! به دين و مذهب! وعربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوسآنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش میدیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام میذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش میکنیم!
ا احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگهای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایهها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمیریم و عوضش عشق میکنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوسآنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست میکنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامهای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط!
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاترعلاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونیها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار میکنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
به آذریها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشهای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:
ما همون 'آدم'هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!
شاید سختیش اصلا همینه
که ما "فکر میکنیم"
.
راستی چرا مردم فکر رو اختراع کردند!؟
مگه میخواستند چی کار کنند؟ جز زندگی!
.
همیشه بشر واسه آسایشش یه چیز جدید میسازه
همیشه خدا هم اختراعش باعث دردسرش شده
گفتم خدا!
راستی "خدا" رو کی اختراع کردیم!؟
یادم نمی یاد،
خیلی بچه بودم،
فکر کنم واسه اینکه دروغ نگم بود
نمیدونم!
شایدم واسه داشتن یه عروسک بزرگتر
عروسک!
کی داره با ما بازی میکنه!؟
نقشمون چیه!؟
سربازهای صفحه شطرنج
که فرق نمیکنه سیاه ببره یا سفید،
چون در هر حال کشته میشن!؟
یا پادشاهی
که علنا هیچ کاره ست
ولی آخر بازی همیشه زنده میمونه!؟
.
ولی من میگم شاید بتونیم وزیر باشیم
چه ببری، چه ببازی،
چه بمیری، چه بمونی،
در طول بازی هر طور که خواستی جولان دادی
خواستی! یا...؟
ببین قرار نشد فکر کنی
بازیت رو بکن!!!
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی که پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش وروحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
سرم را بر خاک مرگ می کوبم
و هزاران بار دگر نیز هم
که دگر فراموش خواهمت کرد
ای مرگ
آه ، نبودی غمم را
اشکم را
دردم را
ببینی و بشنوی و بیابی
صدای سوتک گلویم را
آری نبودی، به همین سادگی
و حال به همان سادگی دیروز
فراموش خواهی شد
به همین سادگی
خانه ای
تا زیر پایم استواری را بیابم
امنیت را اعتماد را ....
و آن هنگام از پنجره ی شکسته ی عمر
نگاهی خواهم انداخت بر پاکی رود زندگی
زلال - پاک .
کور راهی را بلدم که در آن می توان
در تاریکی مرگ
روشنایی حیات را یافت ....
تا که بیابم روحم را .... درونم را .... خودم را ....
نمی یابم
و آن گاه دلم برای خودم تنگ می شود
و گاهی هم برای تو .........................